جستجوی این وبلاگ

خروجی چوپانان آباد 3


This XML file does not appear to have any style information associated with it. The document tree is shown below. چوپانانِ آباد http://choopananabad.mihanblog.com 2013-03-04T21:40:06+01:00 text/html 2013-03-04T11:40:40+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی ریگ جن – زیبای خفته http://choopananabad.mihanblog.com/post/103

ریگ جن  زیبای خفته
چند روز پیش ضمن یک گردش فضایی در گوگل ناگهان متوجه شدم که ریگ جن از فضا درست مثل یک زیبای خفته است. از ابتدا تا انتهای آن ، زیبایی که با یک حالت عشوه‌گرانه خفته است در حالی که یک روانداز تور برخود انداخته و موها و ریشه‌های روانداز از تخت آویزان است . به عکس‌ها با افکت‌های مختلف نگاه کنید و نقاط شماره‌گذاری شده را در عکس دوم به دقت ببینید:
ا- سر زیبای خفته در قسمت پیشانی که در قسمت علم در جنوب غربی نخلک است.
2- نوک پای زیبای خفته که در ابتدای ریگزار نزدیک زرومند است.
3- باسن زیبای خفته، حدود الله‌آباد(مزرعه جواد) یا بالاتر و گرگرآباد و شاید کمی بالاتر.
4- زانوی زیبای خفته حدود کوچه زرومند نزدیک همت‌آباد و نصرت‌آباد.
5- ناف زیبای خفته ، پیرامون باتلاق‌های آبریزهای رودخانه نهو و کوه هزار دره.
6- گردن زیبای خفته در همان حدود علم.
7- چوپانان که در پاشنه پای زیبای خفته است.
و این زیبای خفته که به یقین زیبای خفته است، زیبایی که مردم سرتاسر جهان تشنه دیدار او هستند و آرزو می‌کنند شبی را در آغوش او بخسبند و این بزرگترین جاذبه است برای یک استفاده صحیح از جهنمی که روزی انسان‌های پیرامونش از آن می‌ترسیدند و امروز می‌تواند بهشتی شود برای همان همسایگان که دیروز از وحشت گذر از آن «ریگ جن» نامیدندش و من امروز آن را «زیبای خفته» می‌نامم چون زیباترین است و خفته است زیرا اگر روزی بیدار شود فرزندانش را در آغوش پر محبت و پر برکتش خواهد فشرد و سرافراز خواهد کرد.
چند سال پیش یکی از دوستان که کارشناس ارزنده‌ایست فارغ‌التحصیل از بزرگترین دانشگاه صنعتی کشور آن هم در سال‌ها پیش که ورود به این دانشگاه رؤیایی بود دست نیافتنی ـ هرچند هنوز هم چنین است  طرحی را با من در میان گذاشت و قرار و مدارهایی که به علل مختلف نشد که نشد اما طرح هنوز مرا و لابد او را قلقلک می‌دهد که یک سرمایه‌گذار می‌خواهد و یک فرهنگ‌سازی و پس از آن یک معرفی جهانی تا آنچه در رؤیای همه‌ی ما فرزندان «ریگ جن» است به حقیقت بپیوندد و این «زیبای خفته» بیدار شود.
حالا عکس‌ها ببینید و داوری کنید و بعد هم بگویید: تنها یک تخیل شاعرانه است که اگر باشد باز هم عملی است.
محمد مستقیمی - راهی اسفند 91
ا- سر
     2- نوک پا
3- باسن
4- زانو
5- ناف
6- گردن
7- چوپانان

منبع :http://doolende.mihanblog.com/post/73 تصاویر بیشتر را در این منبع ببینید
text/html 2013-03-04T11:26:04+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی مدیریت مجتمع معدنی نخلک جایزه گرفت http://choopananabad.mihanblog.com/post/102
انتخاب مجتمع معدنی نخلک بعنوان برگزیده اولین همایش جایزه تعالی اقتصاد مقاومتی - اسفند 91
در روز شنبه مورخه 12/12/91 اولین همایش جایزه تعالی اقتصاد مقاومتی در سالن همایشهای صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران برگزار گردید. این همایش که مجتمع معدنی نخلک نیز در آن حضوری فعال و شایسته داشت، با نواختن سرود جمهوری اسلامی ایران و تلاوت آیاتی چند از کلام الله مجید آغاز گردید. در ابتدا دکتر علیرضا خجسته پور مشاور وزیر و رییس گروه مشاوران جوان وزارت تعاون،کار و رفاه اجتماعی ، ضمن خیر مقدم به حضار، هدف تحریم های اقتصادی و جنگهای رسانه ای را شکستن توان ایران در برابر غرب دانسته و فرمایشات مقام معظم رهبری را راهگشای مشکلات پیش رو دانستند. دومین سخنران این همایش آقای جمشید پژویان، رییس شورای ملی رقابت بودند. محور سخنان ایشان لزوم بستر سازی مناسب اقتصادی برای مقاومت در برابر تحریمها ، رفع نواقص اقتصادی و تقویت نقاط قوت بود. دیگر سخنرانان این همایش جناب آقای غلامرضا کاتب نماینده مردم گرمسار و سخنگوی کمیسیون برنامه و بودجه مجلس شورای اسلامی ، دکتر قدیمی فرد، رییس هیئت مدیره خانه صنعت و معدن و دکتر مصطفی صفاری بودند. در پایان به تمامی اهتمام ورزان به اقتصاد مقاومتی و رهپویان این راه از جمله محمد رضا عابدینی، مدیریت مجتمع معدنی نخلک تندیس همایش اعطا گردید.
منبع : http://nakhlakmine.ir/
text/html 2013-03-02T05:27:16+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی به انارك مرا گذار افتاد http://choopananabad.mihanblog.com/post/101 به انارك مرا گذار افتاد

 اثری از استاد محمدعلی ابراهیمی

در اسفند ماه سال 89 در سایت پیشین انارك عكسی نظرم را جلب كرد كه در آن یكی از
منتخبین مردم كه بسیار هم در كار خویش خبره است در میدان وردی شهر درحال نشاندن یك درخت از پانصد درخت خریداری شده بر اساس گفته ی آگاهان بود. شعر طنز زیر بیانگر این كار خداپسندانه است !

روز ، روز درختكاری بود
آب در سطح شهر جاری بود
در نشستی به نیمه ی اسفند
شد مصوب گزینه هایی چند
به مثل نونوار كردن شهر
اندكی مایه دار كردن شهر
گود برداری و خرید درخت
وسط پارك جور كردن تخت
گر چه این كار ابتدا ول شد
لیكن آخر نتیجه حاصل شد
آب را روی پلكان بردند
چای را زیر پلكان خوردند
آب رنگی به شهر پاشیدند
رنگ دیوار ها تراشیدند
پی تنظیف كوچه ها بودند
دمی از كار خود نیاسودند
پارك را اندكی تكانیدند
پانصد ریشه را نشانیدند
خبرش را به سایت ها دادند
عمل خویش را بها دادند
بشنو این نكته را كه اول عید
از من بی خبر كسی پرسید
كه درختان كجا نهال شدند
در كدامین مسیر چال شدند
پانصد ریشه ی درخت چه شد
گر فدا شد فدای دست كه شد
گفتم او را كه بنده معذورم
وسط گود نیستم دورم
چیزی از ماجرا نمی دانم
قصه تلخ را نمی خوانم
دانم آنقدر كز سپیدی بخت
چوب خشكیده ای به جای درخت
صحبدم در زمین فرو كردند
آنچه را داشتند رو كردند
بشنو این قصه را كه در مرداد
به انارك مرا گذار افتاد
به سراغ درخت ها رفتم
هركجا بود جای پا رفتم
اثری از درخت و دار نبود
شاخه ای سبز بر قرار نبود
راستی سال پیش در اسفند
چاله را بیل در كجا می كند
ریشه ها را كجا نشانیدند
نكند در هوا نشانیدند
نكند باد جمله را برده
همه را برده در علم خورده
چون شما بنده نیز حیرانم
چیزی از ماجرا نمی دانم
text/html 2013-02-28T08:24:11+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی یادی شرح حال گونه از همكلاسی http://choopananabad.mihanblog.com/post/100
یكی از همكلاسی های دكتر مشتاقی به یاد این عزیز از دست رفته چنین نوشته است :
یادی شرح حال گونه از همكلاسی
دوران كودكی دكتر مشتاقی از دیدگاه همكلاسی
به خاطر می آورم كه درسال1340 خانواده جدیدی به چوپانان كوچ كردندو پدر این خانواده جدید كبلا سبحان بود كه شغل مغازه داری در چوپانان را برای خود انتخاب كرده بود . كبلا سبحان قبل از انتقال خانواده اش به چوپانان خودش به صورت مجرد چند ماهی بود كه حرفه خودش را شروع كرده بود . كبلا سبحان یك اتاق از منزل باقر مطلب اجاره كرده بود و وسایل مورد نیاز مردم را به این مغازه منتقل كرده بود . وبعداً منزل كوچكی را در پشت مسجد و روبروی خانه مرحوم عبدالرحیم زاهدی اجاره كردو خانواده خود را از عروسان نزدیك بیاضه به چوپانان منتقل كرد هنگام مهاجرت آنها كبلا سبحان چندین بچه بزرگ و كوچك داشت كه علی اكبر 6سال بیشتر نداشت و با من همسن و سال بود پس به احتمال زیاد او متولد عروسان بود و تقریباً در نزدیكی ما نیز خانه اشان بود . ولی كودكی بسیار دیر آشنا بود و ارتباط با او كاملا مشكل بود . در اولین برخوردهای من با او ،او یكی از دستهایش را به من نشان داد كه به تازگی به زمین خورده بود و دشتش شكسته بود و و شكسته بندی در عروسان دستهای او را بسته بود و این دست شكسته كمی كج جوش خورده بود كه وقتی او دستش را به من نشان داد عمیقاً به من احساس ترس از شكستگی استخوان دست داد . 
سالهای دبستان دكتر مشتاقی
من با او در كلاس اول دبستان همكلاس شدم از همكلاسی های كلاس اولمان مجید بقایی ، محمدتقی جلالپور ،محمود حلوانی، محمدعلی طاهر، محمد حسین كلانتری ، یزدانبخش مستقیمی ،حسین بشیر ،بمانعلی رفیع را بیشتر به خاطر نمی آورم در همان روزهای اول مجید بقایی گوی سبقت را از همه ما ربود و به عنوان مبصر كلاس انتخاب شدو بعداً به عنوان شاگرد اول كلاس هم معرفی گردید اما من و مشتاقی و محمدتقی نیز او را  در درس تعقیب می كردیم.مجید تا كلاس چهارم در چوپانان بود و كلاس پنجم به انارك رهسپار شد  حالا رقیب سرسخت ما از دور خارج شده بود اما به علت مردودی، بسیاری از دانش آموزانی كه به عللی مردود شده بودند با ما همكلاسی شدند این بزرگواران عبارتند از : سید محمود موسوی ، سلیمان سعادت ،حسن سعادت، فیروز زاهدی ، نوروز براتی ، حسنعلی عارف ، حسین ضییایی ةقلی كلانتری ، محمد جعفر یزدانی ، حسن اطهری، منوچهر مستقیمی ، حسن آقا جلالپورو بزرگوارانی كه از حجت آّباد به چوپانان آمده بودند مثل محمدعلی سرحدی و سعید صبوحی واحمد نجفیان ، علی عظیمی ،علی اصغر رفیع اما آموزگار كلاس پنجم ما آقای علیدخت ترجیح داد كه ریاست كلاس پنجم را به مبصر كلاس یعنی جناب نوروز خان براتی بسپارد و ضمناً برای تنبیه بچه ها نیز شلاق را به دست نوروز و جناب پهلوان عارف داد كه خاطرات آن زمان، خود بسیار مفصل است . به هر حال من نفهمیدم كه در كلاس پنجم چه كسی اول بود .
قاریان قرآن دبستان ستوده
 اما لازم به ذكر است كه درس قرآن در دبستان از كلاس سوم شروع می شد و ما بچه های چوپانان در خواندن قر آن اكثراّ نا توان بودیم علت آن هم روش بد تدریس معلم ها بود ولی كبلا سبحان در قرائت قرآن مهارت داشت و بخشی از قر آن را به فرزندش اكبر آموزش می داد به همین علّت اكبر به عنوان قاری قرآن در مراسم صبحگاه برگزیده شد و همین امر سبب شد كه كم كم اكبر در بین دانش آموزان و معلمان مطرح شود.البته جناب سرحدی نیز در قرائت قرآن صبحگاهی همیشه مطرح بود.
موفق ترین دانش آموزان سال ششم ابتدایی
سال ششم تحصیل ما سال پر حادثه ای بود در ابتدای سال معلمی برای ما انتخاب شد به نام آقای بافرانی (فروزانفر)كه معلمی با سواد بود و روشهای آموزشی او بسیار كار ساز بود اما متاسفانه قبل از امتحانات ثلث اول بین معلمین دبستان و دكتر بیمارستان یعنی دكتر جزایری درگیری و كتك كاری سختی در گرفت و كارشان به دادگاه كشیده شد و تمام معلم های دبستان چوپانان به روستاهای اطراف خور تبعید شدند و بعد از چند روز معلمی دیگر از جندق به كلاس ما آمد كه ما دانش آموزان تا پایان سال نتوانستیم ارتباط خوبی با او برقرار كنیم وبه یاد دارم كه كبلا سبحان برای بر گرداندن آقای بافرانی نامه نگاری هم كرد اما فایده ای نداشت و نتیچه این بود كه در سال ششم از كلاس ما درامتحانات نهایی خرداد فقط 2نفر قبول شدند  نفر اول علی اكبر مشتاقی بود كه بامعدل 14/5 قبول شد و من كه با معدل 14/25قبول شدم
جدایی بین همكلاسی ها
كلاس هفتم هنگام ترك تحصیل بسیاری از همكلاسی ها شد و فقط چند نفری برای ادامه تحصیل به جاهای دیگر رفتیم چند نفر به خور و چند نفر به انارك و من به یزد و علی اكبر مشتاقی هم روانه اصفهان شد و بعداً شنیدم كه با راهنمایی معلمانش رهسپار دبیرستان ادب می شود . به هر حال ما دیگر بسیار كم همدیگر را می دیدیم فقط تابستانها در چوپانان ارتباطهایی با هم داشتیم تا اینكه در سال 1352 ما دیپلم گرفتیم در آن سال فقط علی اكبر مشتاقی در رشته كشاورزی  ومرحوم فضل الله افضل در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه تهران قبول شدند.
ورود به دانشگاه اصفهان
سال 1353 من با تغییر رشته از ریاضی به علوم انسانی در دانشگاه اصفهان در رشته علوم تربیتی پذیرفته شدم و ترم اول در دانشگاه اصفهان همشهری های من افراد زیر بودند سعید عسكری كه رشته زیست شناسی می خواند و ما خیلی با هم ایاق بودیم ، سید محمود موسوی كه رشته ادبیات می خواندو باز هم از دوستان نزدیك من در دانشگاه بود. اما خانم دكتر نسرین مستقیمی نیز در رشته داروسازی مشغول تحصیل بود و خانم نسرین بقایی نیز در رشته علوم آزمایشگاهی تحصیل می كرد كه من چون با آنها فامیل بودم از دور سلام و علیكی با هم داشتیم . در ترم دوم، دانشگاه اصفهان به صورت آ‍زمایشی اعلام كرد كه می خواهد برای ترم دوم از روی معدل كتبی دانشجو گزینش كندكه در این مرحله آقای علی اكبر مشتاقی در رشته پزشكی و آقای حسین ضیایی در رشته زیست شناسی پذیرفته شدند و حالا جمع ما چوپانانی ها در دانشگاه جمع بود .
حادثه اخراج از دانشگاه اصفهان
در ترم دوم كه هنوز چند روزی از ورود مشتاقی به دانشگاه نگذشته بود، روز 6 بهمن یعنی روز انقلاب سفید ،جو دانشگاه متشنج بود و پلیس همه جا را قرق كرده بود و این صحنه ها برای من خیلی تازگی داشت موقع نهار اتفاقاً من با مشتاقی همراه شدم و با هم غذا گرفته بودیم و سر میزی مشغول خوردن غذا بودیم و مشتاقی از خاطرات تظاهرات در دانشگاه تهران برایم نقل می كرد در همین موقع دیدیم كه در یك حركت همآهنگ قاشق ها با حركتی اعتراضی بر روی میز ها می خورد و ناگهان بشقاب های غذا به هوا پرتاب شد كه ما فرار به بیرون را ترجیح دادیم هنوز از در، چند قدمی نرفته بودیم كه گاردی ها با باتوم و سپر به سلف سرویس حمله كردند و عده ای كتك خوردند و دستگیر شدند. امّا ما جان سالم بدر بردیم
بعد من و علی اكبر به خاطر كنجكاوی وارد دانشكده علوم شدیم در راهرو دانشگاه عده ای رژه اعتراضی می رفتند و سرود بنی آدم اعضا یكدیگرند را می خواندند ما نیز به آنها پیوستیم اما پلیس از جلو و از عقب ما را محاصره كردند و ما در اینجا چند باتوم نوش جان كردیم ولی یكی از استادها درب اتاقش را گشود و ما چند نفر را بداخل اتاق كشید و كسانیكه زخمی شده بودند را پانسمان كردیم نیم ساعتی در اتاق استاد بودیم كه استاد گفت آبها از آسیاب افتاده و نیروهای گاردی رفته اند و شما هم بروید من و مشتاقی از آن اتاق بیرون آمدیم و به سمت بیرون روانه شدیم كه ناگهان پلیسی از پشت سر ما را خواند و كارت های دانشجویی ما را گرفت و ما را رها ساخت . تا دو روز خبری نبود و به ما اعلام می شد كه وضعیت شما در دست بررسی است بعد ا ز 2 روز ما را از دانشگاه برای دو ترم اخراج كردند .
اما من نتوانستم كاری بكنم فقط كبلا سبحان موفق شد علی اكبر را با نفوذی كه داشت دوباره به دانشگاه بر گرداند . و من سال بعد در كنكور پذیرفته شدم و با همكاری دكتر شریعتمداری كه آن زمان رئیس دانشكده علو تربیتی بود انصرافی بدون ذكر اخراجی گرفتم و به دانشگاه تهران رفتم .
یك پارتی بازی برای همكلاسی
من دیگر سالها از دكتر مشتاقی خبر نداشتم فقط می دانستم كه ایشان در دانشگاه علوم پزشكی همدان مشغول به كار است .روزی دختر یكی از همسایگان ما كه رشته پزشكی قبول شده بود و تلاش می كرد كه خودش را به مشهد منتقل كند با من صحبت می كرد از او پر سیدم كه در كدام دانشگاه درس می خوانی ایشان گفت كه در همدان و من گفتم من یك دوست همكلاسی دارم كه احتمالا ایشان در همدان باشند و قتی كه اسم دكتر مشتاقی را بردم برق از چشمان او درخشید و توضیح داد كه او رئیس گروه ماست و كلی تعرف و تمجید و از من خواست كه سفارشش را بكنم تا ایشان به انتقال او كمك كند. او گفت كه دكتر تخصصش را در اطفال گرفته و من كه نمی خواستم دكتر مشتاقی را در معذوریت قرار دهم از تلفن و نوشتن نامه خودداری كردم و گفتم به ایشان سلام مرا برسان و بگو فلانی سفارش مرا كرده ، وقتی دكتر مشتاقی اسم مرا می شنود با تعجب از دانشجویش سبب آشنایی ما را می پرسدو بعداً هم به دانشجو خیلی كمك می كند تا منتقل شود اما گویا تیغ او نیز نمی برد .
آمرزش همكلاسی
من بعد از دوران دانشجویی دیگر هرگز دكتر مشتاقی را ندیدم تا اینكه در سایت های چوپانان خبر وفات او را خواندم او فقط 15 تا 20 سال مردم چوپانان بود به همین علت دیدم نسل جدید اصلاّ شناخته از او ندارند و او را نمی شناسند اما دانش آموزان دهه چهل دبستان ستوده همگی او را بخوبی می شناسند هر چند كه عده ای از آنها نیز جان به جان آفرین تسلیم كرده اند خداوند روح همه آنها خصوصاّروح دكتر مشتاقی را شاد نموده و رحمت خود را بر آنها ببارد
                                                                تر بت حیدریه- ابوالقاسم مستقیمی
text/html 2013-02-28T01:56:57+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی پیشنهادی به موسیقی دانان چوپانانی http://choopananabad.mihanblog.com/post/99

پیشنهادی به موسیقی دانان چوپانانی
امروز مشغول مطالعه سایت های خبری و مطالعه اشعار استا د مستقیمی بودم و موسیقی ایرانی نیز در فضای منزلمان پخش می شد ناگهان موزیكی فكر می كنم ازفرهاد پخش شد و من احساس كردم همآهنگ با موزیك می توانم اشعار زیبای استاد را كه در تنهایی چوپانان سروده بود با آواز بخوانم (ترانه نفسم در نمیآد) ، حیف كه خداوند به من صوت دلنشینی عطا نكرده است و الّا یكی از كارهایی را كه حتماً انجام می دادم تولید یك سرود زیبا برای چوپانان دوست داشتنیم بود . لذا به این فكر افتادم كه از موسیقی دان های چوپانانی تقاضا كنم كه در این مورد اقدام كرده و ان شاالله برای شب عید سرود خود را با كلیپی دلنشین از مناظرزیبای چوپانان همراه ساخته و آنرا منتشر سازند . امیدوارم كه پیشنهاد من با استقبال دوستان چوپاناندوستم همراه شود من این اشعار استاد را پیشنهاد می كنم:
چوپونون
چی نشستی وخی از جات چوپونون
دستمو بگیر تو دستات چوپونون
یه سری بریم تو باغات چوپونون
می‌خوام درد دل کنم بات چوپونون
                                 بگم از قدیم ندیمات چوپونون
                  نمیذارم دیگه تنهات چوپونون
نگو که نا توی پاهای تو نی
نگو دنیا دیگه دنیای تو نی
هیش کسی به فکر فردای تو نی
هیش کسی فکر مداوای تو نی
                               وامیسم پای مداوات چوپونون
                 نمیذارم دیگه تنهات چوپونون
نمیذارم دیگه غم لونه کنه
نمیذارم تو دلت خونه کنه
نمیذارم تو رو دیوونه کنه
آبادانی‌هاتو ویروونه کنه
                             میکارم شادی رو لب‌هات چوپونون
                نمیذارم دیگه تنهات چوپونون


text/html 2013-02-27T10:54:56+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی تنگ نظر ها !!!!! http://choopananabad.mihanblog.com/post/98

 تنگ نظر ها !!!!!
 نویسنده: نسل سومی
 امروز با نظر یك خواننده احتمالاً نائینی در كامنتی در خبرگزاری چوپانان روبرو شدم كه لب مطلب او چنین است:
با سلام. متوجه شدم برخی چوپانانی های بزرگوار گرفتار تعصب و كوتاه نظری شده اند و در مواردی مانند مسئله ی منطقه عباس آباد از در احساس وارد شده و ایجاد تنش می كنند. پر واضح است كه منطقه عباس آباد بایست با پسوند نایین بیاید چراكه این منطقه زیر مجموعه ی شهر نایین و شهرستان نایین است. قاعدا نام نایین اینطور كه دوستان ادعا میكنند به دلیل دزدیدین!!!! منطقه توسط نایینی ها نیست.
 ابتداً به این همشهری عزیزم عرض می كنم همین تنگ نظزی ها بود كه بالاخره سبب شد مردم خور و بیابانك تلاش نمایند و منطقه خود را از زیر بار نائین خلاص كنند . زیرا تنگ نظریهای مسئولین و شهروندان نائینی كه همیشه خود را یك سرو گردن از اهالی منطقه ماورای محمدیه بالاتر می دانستند و اكثر اوقات نیز بودجه اختصاص یافته به این مردم را صرف شهر نائین و چند روستای اطراف آن كه در مالكیت خودشان بود  می كردند باعث این عكس العمل ها می شود . و الا اگر عباس آبادٍ چوپانان باشد باعث شهرت جهانی چوپانان می شود و این باعث عظمت بیشتر نائین می گردد . پس این تنگ نظری دامان نائینی ها و همچنین دوستان دیگرمان، یعنی اناركی ها را می گیرد . بله ما می دانیم كه چوپانان دهستانی از بخش انارك از شهرستان نائین از استان اصفهان از كشور ایران است و به این جغرافیا نیز می بالیم بارها شده كه از ما پرسیده اند شما اهل كجایید و ما پاسخ داده ایم كه نائینی هستیم صرفاً به این خاطر كه شنونده ما فقط نائین را می شناخته و به بعضی از پرسش كنندگان گفته ایم كه ما اصفهانی هستیم زیرا حوصله نداشته ایم كه توضیح دهیم كه نائین در كجای ایران قرار دارد . آیا اگر پدری فرزندش به شهرت برسد و همه ،فرزند آن پدر را بشناسند از ابهت و عظمت پدر كاسته می شود یا به اعتبار او افزوده می گردد؟
آری همشهری عزیز نائینی من، اگر شما با اهداف تنگ نظرانه نام چوپانان را از كنار عباس آباد حذف می كنی و اگر ای برادر اناركی من، شما نام چوپانان را از كنار ریگ جن حذف می كنی و آنرا به نام خودت مصادره می نمایی چیزی بر عظمت موطن تو نمی افزاید زیرا ابهت نائین و انارك وابستگی تام به منطقه چوپانان دارد چوپانان سرزمینی است كه هر مسافری بدان پای می گذارد محو زیبایی های بكر و تصویرهای نادر خلقت الهی می شود پس بگذارید عباس آباد و ریگ جن با نام چوپانان همراه شود تا برعظمت شهرستان نائین و بخش انارك افزوده گردد.
text/html 2013-02-25T11:25:44+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی باقر سیاه http://choopananabad.mihanblog.com/post/97
باقر سیاه

 نوشته :نسل سومی


باقر(سیاه) ضیایی - باقر ضیایى, باقرسیاه - سایت شجره نامه‌ی ما

در نامگذاری این بیوگرافی بسیار دچار تردید بودم كه چه عنوانی را برگزینم ولی هیچ عنوانی را بهتر از همین تیتر نیافتم زیرا مرحوم باقر ضیائی سالها در چوپانان بدین نام شهرت داشت و بدین نام شناخته می شد پس اجازه دهید اكنون هم من اورا باقر سیاه بنامم. و امیدوارم كه كسان او از این تیتر نرنجند زیرا باقر با این اسم شهرتی منطقه ای داشت.
متاسفانه از سال تولد و وفات باقر بی اطلاع هستم و این را هم نمی دانم كه باقر خودش به چوپانان مهاجرت كرده یا اینكه پدرش آمده و او نیز به تبعیت از پدر آمده؟ چه خوب بود فرزندان این بزرگوار نواقص كار مرا بر طرف می كردند و اطلاعات ایچنینی را به صورت كامنت در اختیار همگان می گذاشتند.
اما باقر شاید یكی از مهمانوازترین ساكنین در چوپانان بود .شغل اصلی او كافه داری بود آن هم در مكانی كه فقط هفته ای دوبار كامیون دوكابینت پست خور و جندق از خور راه می افتاد و مسافران خور و فرخی و چاه ملك را سوار بركامیون می كرد و در دوراهی جندق یعنی حوض حاج علی آنها را پیاده می كرد و 3 تا 4 ساعت مسافران در انتظار بودند تا به جندق می رفت و مسافران جندق را سوار می كرد و سپس به چوپانان می آمد و در چوپانان در كافه مش باقر اتراق می نمود و استراحت می كرد و بعد از سوار كردن مسافران چوپانان راهی نخلك می شد و سپس به انارك می رفت و پایان راهش نائین بود كه پیمودن این مسیر با آن جاده های خاكی خراب 15 تا 20 ساعت طول می كشید .و در برگشت نیز چندین بشكه بنزین و نفت بار می زد و مسافران را سوار می كرد و مسیر رفته را برمی گشت و باز در كافه مش باقر اتراق میكرد و این باقر بود كه در كافه خودش ،با نان تازه و ماست گوسفند و گاو وكشك و تخم مرغ و چای از میهمانان پذیرایی می كرد. كافه مش باقر یكی از" آه هنگ" هایی بود كه از یكی از مالكان اجاره كرده شاید هم مجانی در اختیار او گذاشته بودند . دیوارهای این" آه هنگ" كاهگلی بود و در دو طرف دیوارها تخت هایی گلی برای استراحت درست شده بود و روی تخت ها گلیم های جلی مفروش بود و در گوشه جلو كافه روی تختی اجاقی بود و سماور آتشی و كتری برای دم كردن چای و تعدادی بشقاب نیكلی و كاسه نیكلی و چندین استكان و نعلبیكی و فانوسی و لمپاپی كه در شب ها، اگر مسافری بود روشن می شد.در محوطه بیرون كافه كه فضای بازی بود اما جلو آن دیوار داشت دو سه مشك آب در سایه آویزان بود كه یك لیوان نیكلی در دل یكی از مشك آبها قرار داشت و مسافران از این مشك ها، آب سرد می نوشیدند.
البته گاه گداری اتفاق می افتاد كه مسافری از جایی می رسید و مجبور بود یكی دو روزی در چوپانان متوقف شود كافه باقر به روی او باز بود و چون هتلی از مسافران پذیرایی می كرد اگر زمستان بود مسافر شب روی تخت های داخل كافه می خوابید و اگر تابستان بود مسافر می توانست یا روی پشت بام كافه بخوابد یا در پیاده رو كناره كافه زیر درخت توت جلو كافه بخوابد . اما اگر مسافری زن و بچه با او همراه بود باقر اورا به منزل خود می برد و در منزل از او پذیرایی می كرد.
یكی دیگر از خدمات باقر پمپ بنزین داری بود كه بدینوسیله باقر خدمت رسانی می كرد همیشه ماشین پست برای باقر از نائین حلب های بنزین یا بشكه بنزین یا بشكه نفت می آورد و باقر این مواد سوختی را در انباری كنار كافه قرار می داد اگر ماشینی به بنزین نیاز داشت باقر با تلمبه ای بنزین از بشكه می كشید و به او می فروخت . البته در آن زمان مردم از نفت برای روشنایی استفاده می كردند و مصرف نفت آنها بسیار كم بود یك خانواده هر دوماهی 20 لیتر نفت مصرف داشت و باقر این نفت را تامین می كرد.
خدمت دیگری كه باقر انجام می داد این بود كه باقر مسئول مسجد چوپانان بود و بدون هیچ چشمداشتی وظایف زیادی را انجام می داد . بعضی اوقات با كمك افراد خانواده اش مسجد را آب و جارو می كرد .
در بالای ایوان مسجد چوبی 4 متری نصب بود كه به وسیله قرقره ای با طنابی فانوسی به آن آویزان بود و باقر هر روز غروب فانوس را نفت می كرد و آنرا روشن می نمود و با طناب فانوس را به بالای تیر می كشید و اسم آن بیدق مسجد بود .علت اینكار این بود كه در آن زمان چراغ برق نبود و بیشتر مسافران در شب ممكن بود گم شوند خصوصاً اینكه در تابستان شبها هوا خنك بود و مسافران شتری شبها برای رفت و آمد، راحت تر بودند یا بارهایی كه از حجت آباد و آشتیان به چوپانان با شتر حمل می شد در شبها هم برای انسان و هم برای حیوان راحت تر بود و این بیدق چراغانی راهنمای خوبی برای از راه افتادگان بود.
یكی دیگر از وظایف باقر در ایام محرم و صفر به پا داشتن سور و سات عزاداری بود هركس بانی مسجد بود سوخت و قند و چای را تحویل باقر می داد و باقر در غروب آفتاب سماور ذغالی بزرگ مسجد را روشن می كرد و چای را در موقع خودش دم می نمود . او هر شب مشك آبی را بدوش می گرفت و به عزاداران اماحسین آب سرد تعارف می كرد . ضمناً در بقیه مراسم هم با چوبی كه در دست داشت مواظب بود بچه ها در مسجد شلوغ بازی نكنند و او روز عاشورا لگنی را پر از آب می كرد و در حیاط مسچد قرار می داد تا هر كس دوست دارد اجرتی به او بپردازد در داخل لنگ بیندازد معمولا این كمك ها با سكه انجام می گرفت
خلاصه اگر باقر نبود بسیاری از كارها روی زمین می ماند و به همین علت مالكان چوپانان قدر اورا داشتند و به او احترام می گذاشتند
باقر در طول عمرش 3 ازدواج رسمی و تعداد زیادی فرزند داشت همسر اول او آسیه بو د كه از او یك فرزند پسر به نام مجمد باقر و چندین دختر داشت . همسر دوم او گوهر بود كه از او هم یك فرزند پسر به نام یدالله باقر سیاه داشت و چندین دختر نیز از او داشت . و از همسر سوم كه گوهر حلوونی بو دفقط یك پسر داشت كه علی باقر سیاه می باشدبه علت عیالوار بودن باقر نوه ها و نتیجه های باقر بسیار زیاد هستند و به همین علت تعداد زیادی از اهالی چوپانان اصل و نسبشان به باقر سیاه می رسد.
باقر از یكی از نوه های خودش كه از مادر یتیم شده بود و معلول می باشد چون فرزندی، پرستاری و مواظبت می كرد به طوریكه اكثراً فكر می كردند كه او فرزند خود باقر است و او كسی نیست جز نصرت ضیایی كه بعد از فوت باقر به باقرو شهرت یافته بود و مدتها مردم او را باقرو خطاب می كردند.
در یكروز تابستان باقر به دل درد شدیدی مبتلا شد در چوپانان دكتری نبود و وسیله ای نیز نبود كه باقر را به جایی برسانند باقر را در كنار پیاده رو در كنار حمام جدید قرار داده بودند و پیر مرد از درد به خود می پیچید تا بعد از كلی دوندگی دختران باقر موفق شدند او رابا اتوموبیلی به نخلك برسانند تا پزشكیار نخلك به كمك او بشتابد ولی بعد از ظهر همانروز باقرجان به جان آفرین تقدیم كرد و جنازه باقر به چوپانان منتقل و در مزار چوپانان به خاك سپرده شد.
text/html 2013-02-24T15:47:09+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی شهری آباد در دل این کویر سوزان ! http://choopananabad.mihanblog.com/post/96
شهری آباد در دل این کویر سوزان 
نوشته : مهدی افضل                  
  کاروان حاج محمدعلی رمضان در دل کویر به پیش می‌رفت.تنها صدای زنگوله شتران وچهارپایان به گوش می رسید.کاروان به چاه چوپان ها نزدیک می شود،

مدتی بعد حاج محمد علی دستور اتراق می دهد.کاروانیان بار وبندیل را به زمین می نهند،از چاه چوپان ها آب کشیده تا هم خودگلویی تازه کنند وهم چهارپایان آب را دهند تا آن ها  را برای ادامه مسیر آماده کنند هم کمی استراحت کنند تا برای ادامه سفر نیروی لازم را داشته باشند.حاج محمد علی بعد از سروسامان دادن به کار کاروانیان کنار اقای همدانی یکی از 4 شیوخ جندقی‌ها که حالا نمازش را خوانده است می رود. جاج محمد علی احترام خاصی برای این روحانی قائل می باشد.آقای همدانی خطاب به حاج محمد علی می گوید :من دراین جا شهری آباد می بینم.حاج محمد علی حس عجیبی پیدا می کند خدایا چه می شنوم شهری آباد در دل این کویر سوزان حاج محمدعلی نگاهی به دوردست می اندازد دور تا دورش را کوههای کوتاه وبلند و جنگل های طاق وماسه بادی فرا گرفته است اما شیب ملایمی از طرف کوه عباس اباد دارد.موجی از افکار ذهن حاج محمد علی به خود مشغول می کند،خدایا  چه رازی پشت حرف‌های این روحانی است؟ آیا در دل این کویر آنقدر اب هست که بتوان شهری را آباد کرد؟بقیه مطالب را در ادامه مطلب بخوانید
text/html 2013-02-22T03:01:44+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی انارك سرزمین معادن باستانی http://choopananabad.mihanblog.com/post/94
برای بزرگ شدن متن روی آن كلیك كنید 

برای مطالعه دنباله مطالباینجا را كلیك كرده و صفحه 11 را بخوانید
text/html 2013-02-21T02:03:09+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی بر سر سهام شركت تعاونی روستایی چه آمده است؟ http://choopananabad.mihanblog.com/post/88
بر سر سهام شركت تعاونی روستایی چه آمده است؟
نویسنده: نسل سومی
چندین سال قبل از انقلاب شركت تعاونی روستایی در چوپانان زیر نظر اداره تعاون تشكیل گردیدو سرپرستی شركت به عهده مرحوم عبدالرحیم زاهدی گذاشته شد اداره تعاون نائین بر تعاونی چوپانان فشار می آورد كه باید تعداد اعضا خود را افزایش داده و سرمایه شركت را به فلان مبلغ برسانید به همین علّت نیز آقای زاهدی بعضی از كالاهای پر مشتری شركت را به سهامداران اختصاص می داد تا سهامداران افزایش یابند بدین صورت كه اگر خانواده ای 5 سهامدار داشت برای او 5 سهمیه در نظر گرفته می شد.همین عمل باعث نارضایتی كسانی بود كه نمی خواستند یا نمی توانستند چند عضو داشته باشند و به همین علّت سهمیه كمتری می گرفتند تا انقلاب همین كدورت ها باعث كنار گذاشتن آقای زاهدی شد اما همان روش آقای زاهدی بعداً نیز دنبال شد تا اینكه اجناس كوپنی گردید و دفترچه های سهامداران بی اعتبار شد.
غرض از بیان این مقدمه این بود كه افراد خانواده من بنا به توصیه پدر و دریافت سهمیه بیشتر همه سهامدار تعاونی شدیم كما اینكه بسیاری از خانواده ها نیز چنین كردند شاید از آن سالها تا كنون نزدیك چهل سال می گذرد كه ما سهامدار شركت تعاونی هستیم امّا بسیاری از ما از سهامدار بودن خود اطلاع نداریم و آنرا فراموش كرده ایم .
 پرسش این است كه سرمایه ما در شركت تعاونی چه بر سرش آمده ؟
 آیا شركت تعاونی سالانه نباید مجمع عمومی تشكیل دهد و گزارش مالی و عملكرد خود را به اطلاع سهامداران برساند ؟
 آیا در طی این سالها سود سهام ما به كجا رفته و دست چه كسی است؟ 
آیا هیئت مدیره شركت تعاونی نباید با انتخاب سهامداران باشد؟
 آیا عملكرد شركت تعاونی قانونی و اسلامی است؟
 چرا شركت تعاونی برگه سهام سهامداران را صادر نكرده تا افراد از مالكیت خود با خبر باشند و آنرا فراموش نكنند؟ 
آیا مسؤلان شركت تعاونی نائین حاضر به پاشخگویی هستند یا مصلحت آن در بی اعتنایی است؟
text/html 2013-02-18T23:34:54+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی نمیذارم دیگه تنهات چوپونون http://choopananabad.mihanblog.com/post/87                              
                             نمیذارم دیگه تنهات چوپونون 
                                                  عكس از :منوچهر نظریان 

                                      
             نمیذارم دیگه غم لونه کنه                     نمیذارم تو دلت خونه کنه  
              نمیذارم تو رو دیـوونه کنــه                    آبادانی‌هاتو  ویروونه  کنه  
                                 میکارم شادی رو لب‌هات چوپونون  
                     نمیذارم  دیگه تنهات چوپونون           شعر از : استاد مستقیمی
text/html 2013-02-18T12:16:44+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی یك مشتری برای ماسه بادی http://choopananabad.mihanblog.com/post/86  یك مشتری برای ماسه بادی

یك نفر از اصفهان این پیام را برای من گذاشته  كسانی كه اهل بازار هستند آنرا بررسی نمایند.

بهروز
دوشنبه 30 بهمن 91 12:55
behroozsobhi2000@yahoo.com
سلام دوست عزیزحدود600تن ماسه بادی جهت بسترگاودردامداری واقع دراصفهان نیازدارم می تونیدراهنماییم کنید. ممنون صبحی 09311689101

چون دونفر از همشریان تماس گرفتند و فرمودند كه شماره تلفن اشتباه است  من با ایمیل ایشان تماس گرفتم و ایشان این پیام را برای من فرستادند

سلام قربان
 باعرض معذرت شماره بنده 09131689101است
 باتشکرارادتمندصبحی

text/html 2013-02-18T05:46:42+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی تاریخچه نجاری در چوپانان http://choopananabad.mihanblog.com/post/85
 تاریخچه نجاری در چوپانان
نویسنده : نسل سومی
                               IMG_6085 - سایت شجره نامه‌ی ما
با شروع ساختمان سازی بعد از سیل ویران كننده در چوپانان كه سبب شذ بافت قدیمی چوپانان یعنی قلعه  كاملاً از بین برودشغلی به نام نجاری در چوپانان وجود نداشت و فقط امور ابتدایی توسط خود مردم انجام می گرفت .بعد از سیل ابتدا مالكان چوپانان و سپس بقیه مردم اقدام به خانه سازی كردند كه بافت خانه های گلی نماینده این تحول در چوپانان است و اوج این كار در دهه های 30 و 40 و پنجاه انجام پذیرفته است در بخش ساختمان تقریبا در آن زمان تمام مصالح بومی بوده است . یعنی خاك از گودالهای خاك كنی به وسیله الاغ حمل می شده و در محل ساختمان به خشت خام تبدیل می شده و شپس تبدیل به ساختمان می گردیده است خاك گودال خاك كنی خاكی قرمز همراه با مقداری سنگریزه بوده كه خشت های محكم و مرغوب حاصل آن بوده است .IMG_6087 - سایت شجره نامه‌ی ما  و معمولا از كاهگل برای نازك كاری و عایق بندی پشت بام ساختمان استفاده می شده كه كاه گندم از مزارع چوپانان تحصیل می شده است و خاك رس هم از دق های اطراف چوپانان بدست می آمده ،در بعضی منازل پی ساختمان را با لاشه سنگ برای حفظ رطوبت و محكمی می ساختند كه سنگ آن از كوه لختی و مقداری نیز از سنگهای قرمز نزدیك چوپانان تامین می شده است .
كوره هایی نیز در سمت جاده خور بوده است كه در این كوره ها آجر و آهك و گچ تولید می شده است . ودر بعضی از منازل و ساختمان های عمومی از آن استفاده می شده است .معمولا از این آجر ها برای فرش كردن كف منازل استفاده می شده است .
البته گچ هم در چوپانان تولید می شده ولی نوع گچ چوپانان مرغوب نبوده و سنگ های گچ با مقداری خاك رس همراه بوده است. این گچ در سفید كردن اتاق ها بكار می رفته ولی این گچ خیلی سفید نبوده است.بعد از ورود ماشین معمولاً گچ از چاه ملك به چوپانان وارد می شد كه این گچ مرغوب و سفید بود .
                                                        IMG_6093 - سایت شجره نامه‌ی ماIMG_6088 - سایت شجره نامه‌ی ما
اما مشكل عمده در ساختمان سازی تهیه درب برای منازل و اتاق ها بود كه به علت نبودن تخته ،كار مشكلی بوده است در اوائل درب از جاهای دیگر مثل جندق و انارك تهیه می شده و این درها با شتر حمل می گردید نمونه این درهای وارداتی ولی از نوع مرغوب آن در چوپانان دیده می شود برای نمونه درب منزل مرحوم خانم سعیدی در خیابان اصلی تقریبا كمی بالاتر از روبروی كوچه مسجد ، مشاهده می شود كه فكر می كنم جنس آن از چوب گردو است و این درها از جندق و به احتمال زیاد از شاهرود وارد شده است.
به علّت نیار شدید به ساخت در، استاد رمضان از اهالی فرخی به چوپانان مهاجرت می كند و مغازه نجاریی را برپا می نماید او در چوپانان داماد می شود و فامیل همسر خو د، یعنی ضییایی را برای خود انتخاب می نماید .
                                                    استادرمضان ضیایی - استادرمضان ضیایى - سایت شجره نامه‌ی ما
اوسا رمضون با ارّه دوسری كه داشت تقریبا تمام چوب های تولیدی در چوپانان و حجت آباد و آشتیان را به تخته تبدیل می كرد و اكثر درهای لنگه ای را به وسیله همین تخته ها می ساخت . او از نیروی كار فرزندش اوسا غضنفر و نوه هایش عباس جلالپور و محمد آقا و حسن آقا نیز خیلی بهره می برد اوسا رمضون به غیر از نجاری چند كار دیگر را انجام می داد .او به عنوان سلمانی به اصلاح سر وصورت مردان و پسرها هم می پرداخت شغل دیگر او كشیدن دندان بود كه بسیاری از دندان های دردناك به وسیله اوسا رمضون با وسایل خیلی ابتدایی كنده می شد .
در اواخر او اقدام به ختنه كودكان نیز می كرد.
امّا دومین نجار چوپانان عباس جلالپور بود كه بعد از شاگردی نزد پدر بزرگ خودش اقدام به باز كردن یك مغازه نجاری روبروی خانه حمزه كرد او نجار قابلی بود ولی هنگامیكه جوانان چوپانانی به سوی شغل كامیونداری روی آوردند عباس نیز حرفه نجاری را رها كرد و رانندگی را انتخاب كرد.
سومین مغازه نجاری توسط اوسا غضنفر برپا شد البته اوسا غضنفر چون به استخدام معدن نخلك درآمده بود و به عنوان نجار معدن فعالیت می كرد تا سالها، روز های جمعه به پدرش كمك می كرد ولی بعد ها خودش در كنار منزلش مغازه ای برپا نمود و در ان ،روزهای تعطیل فعالیت می كرد تا اینكه رحمان فرزند بزرگتر او در مغازه به پدرش كمك می كرد و تا حدودی مغازه را می چرخاند.اوسا غضنفر به مانند پدر اوسای دندان كش هم بود و برای این كار آمپول بیهوشی تزریق می كرد و دندان ها را می كشید  
اما با ورود ماشین و آسان شدن حمل در به چوپانان تقریباً از دهه 60 به بعد این شغل در چوپانان تعطیل گردید.  
منبع عكس ها :http://www.myheritage.ir   با تشكر از جمع آوری عكس های با ارزش
text/html 2013-02-15T16:35:36+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی بهترین های چوپانان http://choopananabad.mihanblog.com/post/84
 بهترین های چوپانان چه كسانی بودند و چه كسانی هستند؟
 پیشنهاد بسیار معقول و منطقی كه توأم با تفكر است از طرف یكی از خوانندگان رسیده است كه جای تفكر و نظر زیادی دارد من نظر این همشهری محترم را در این پست قرار می دهم و انتظار دارم كه صاحبنظران نظرات خود را بیان فرموده و بزرگواران مطلع بیوگرافی این افراد محترم را برای ماندگاری در تاریخ نوشته و به انتشار آن دست بزنند و من آمادگی دارم كه نوشتارهای هموطنان خوبم را در این وبلاگ منتشر سازم 

راوی
جمعه 27 بهمن 1391
با تشکر از آقای نسل سومی بخاطر موضوعات متنوع و قشنگش در اینجا ترین های چوپانان راکه به کمک حاج عباس و دیگزان در آوردم مینویسم لطفا حذف و اضافه آن را به نظر خواهی بگذارید. ترین های چوپانان از عهد عتیق تا کنون.
1 - خوش خط ترین:باقر حاج محمد .عبدالرحیم زاهدی.علی ملا.علی آقا طاهری نژاد و حسینعلی مراد.
2- بهترین امانت دار:حسین کربلا علی.
3-بر ترین کار آفرین:میر باقر طباطبایی.
4- بهترین بنا: استاد اصغر افضل.
5- بهترین شاعر: محمد مستقیمی.
6-بهترین نویسنده: مهدی افضل.
7-بهترین غزل خوان:حسن باقر نجفیان.
8- بهترین داریه زن: استاد غضنفر .میر گل.
9- سنت شکن ترین: مصطفی شیخ.
10-سخت کوش ترین:غلام مندلی.
11- ماهر ترین خشت مال:حسین حسن.
12- ماهر ترین ماما:آسیه .ربابه.
13-بهترین قرض دهنده: مندلی رادیو.
14- سخا وتمند ترین:حاج محمد بزرگ.
15-دقیقترین: رحمت علی.
16- محبوبترین جوان:ذبیح مرتضوی.
17- شریفترین زحمتکش:قاسم سعادت(کور).
18- بهترین دهیار:ماشاالله نجفیان.
19 -مهربانترین ارباب:عبد الزحیم رحیمی.
20- مصمم ترین ارباب عبدالرحیم زاهدی و شیخ مستقیمی.
21-موفق ترین خود ساخته: علی آقا طاهری نژاد.
22- بهنرین آموزگار : حسین میرزا بیگی.
23-بهترین مدیر : علی هنری
24-بهترین شکارچی: مصطفی شکاری.
25-بهترین رییس شورا: حاج عباس
26- بهترین دشت بان: حسن علی.
2- بهترین کدخدا: آقا محمد استا علی.
28- بهترین مقنی: استا علی
text/html 2013-02-15T00:43:57+01:00 choopananabad.mihanblog.com نسل سومی دشتبان ، حافظ كشتزارها http://choopananabad.mihanblog.com/post/83 دشتبان ، حافظ كشتزارها

                                    

c 
دشتبان ، حافظ كشتزار های چوپانان
           نویسنده: نسل سومی
بعد از انتشار این مقاله یكی از همشهریان اهل مطالعه تذكرات زیر را در باره اشتباهات مقاله ارائه فرمودند كه بدینوسیله اصلاح می شود :
نام دشتبان حسن، معروف به كبلا حسن است ایشان فرزند علی غوغ است كه علی غوغ نیز چندین سال در چوپانان با كبلا حسن زندگی می كرده و به همین علّت اورا حسن علی غو می نامیدند . از تذكرات این همشهری عزیز سپاسگزارم
یكی از مشاغل سنتی در چوپانان و روستا های منطقه دشتبانی بوده است كه امروزه به كلی فراموش شده است .
دشتبان فردی بود كه از هنگام  روشنی روز تا غروب آفتاب در دشت یا كشتزار حضور داشت و مواظبت از كشتزارها می كرد تا اگر حیوانی یا انسانی به كشتزارها تجاوز نمود، جلو تجاوزش گرفته شود . البته در چوپانان قرار بوده كه اطراف كشتزار ها خصوصا بهاره كاری دیوار شود كه این كار تا حدودی نیز انجام شده به طوریكه آثار دیوار چینه ای در قسمت شمال شرقی تا كوه دشت كشیده شده و در بخش سمت انارك این كار كمتر انجام پذیرفته در قدیم گله های شتر و جانوران و حیوانات وحشی به كشتزار ها حمله می كردند كه لازم بوده هر طور كه می شود جلو این حیوانات گرفته شود. البته در بعضی قسمت ها نیز از سیم خار دار استفاده شده است.كه یكی از وظایف دشتبان فراری دادن این حیوانات بوده است . یا هنگامی كه پرندگان مثل گنجشك ها و كلاغها به محصولاتی مثل ارزن و خرما و غیره حمله می كردند دشتبان با ایجاد صدا های غیر عادی و زدن تیر با تفنگ دهن پر مانع مزاحمت آنها می شده است ، یكی دیگر از آفت های مزارع خصوصا در تابستان تجاوز بچه ها یا آدمهای بزرگی بود كه به مزارع دستبرد می زدند و دشتبان مانع حضور این افراد در دشت   می‌شد .
امّا قدیمی ترین و با سابقه ترین دشتبان چوپانان و شاید آخرین دشتبان چوپانان كربلا حسنعلی افضل بود .
حسنعلی از مهاجران جندق به چوپانان است كه به اتفاق خانواده همسرش به چوپانان هجرت كرده بود و شغل دشتبانی را انتخاب نموده بود هر چند كه به عنوان مباشر و امانتدار خاندان برادران،املاك آنها را سرپرستی می نمود.امّا در تمام طول روز در دشت چوپانان حضور فعال داشت و به انجام وظیفه می پرداخت . دستمزد دشتبان به صورت سالیانه از روی خرمن و محصولات به دشتبان پرداخت می شد كه من از كم وكیف آن بیخبرم .
كربلایی حسنعلی مردی متدین و معتقد بود من بارها او را در هنگام اذان ظهر در دشت چوپانان مشاهده كرده بودم كه به محض ظهر شدن وضو می گرفت و با صدای بلند در هر مكانی كه بود اذان می گفت ، در اذان حسنعلی شعاری توجّه مرا جلب می كرد او وقتی به شعار چهارم اذان می رسید در مرتبه اول اشهد ان علی ولی الله را می گفت و در مرتبه دوم اشهدان علی اولیا الله یا لفظی شبیه به این را با توجه به اعتقاداتش بیان می كرد. و نماز را به پا می داشت .او در ایّام جوانی به كربلا مشرف شده بود.
به خاطر دارم كه در ماه مبارك رمضان در سرما و گرما در هنگام سحر به پشت بام می رفت و مناجات سحری می خواند و دله می كوفت تا هر كس در خواب افتاده، برای خوردن سحری بیدار شود.او یكی از نماز خوانان مسجد چوپانان بود.
مادر همسر او زهرا بگم بانویی متقی و مؤمنه و پرهیزگار بود و مورد احترام همه زنها بود و بیشتر زن های مالكین از خدمات او در حمام چوپانان بهره می بردند . زهرا بگم بعدا مجددا به جندق برگشت و باقی عمرش را در جندق سپری كرد خداوند او را بیامرزد .
یكی از مشكلات كربلا حسن در دشت چوپانان جوانان محصلی بودند كه در تابستان ها به علت بیكاری و عدم سرگرمی و برای فرار از گرما به دشت پناه می آوردند و اكثراً قلباسنگی در دست داشتند و زیر درخت های توت گنجشك شكار می كردند و همینكه چشم حسنعلی را دور می دیدند به مزارع بهاره حمله می كردند و میوه ای را سرقت می نمودند كه حسنعلی برخورد شدیدی با این گروه از بچه ها داشت بوته خاری را می كند و با سرو صدا ی زیاد كه معمولا كلماتش نا مفهوم بود با صدای بلند و تیزی آنها را می راند و اگر بچه ای پرروگری می كرد و حسنعلی به او می رسید دو سه بار بوته خار به دست و پای او نواخته می شد كه به همین علّت بچه ها از او خیلی وحشت داشتند و به علت همان داد و فریادهایش او را حسنعلی قو می نمایدند.و همین نامگذاری سبب لقبی برای او شده بود.
حسنعلی مردی بسیار باهوش و دقیق بود و به احتمال زیاد همسر او نیز از بهره هوشی بالایی برخوردار بود چون در كارهای منزل و صنایع دستی مهارت داشت به همین علّت فرزندان حسنعلی در درس خواندن موفق بودند و با اینكه خیلی تلاش نمی كردند امّا به علت هوش بالا موفقیت های خوبی كسب می كردند.
حسنعلی در دوران كهولت شغل دشتبانی را رها كرد و به كشاورزی و دامداری پرداخت . یادش گرامی باد .

 هرچند كه نوشته من خیلی ناقص است اما امیدوارم فرزندان آن بزرگواردر زنده نگهداشتن یاد او تلاش نمایند . 

هیچ نظری موجود نیست: